دگر ان شب است امشب،که ز پی سحر ندارد - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:16
امشب چرا اینجوری بود؟ اون ازون بحث سر شبی با مهربان ک وقتی پیاماشو خوندم یه جپر برداشت کردم و دلم اشوب شد،وقتیم زنگ زد و توضیح داد که چی بوده منظورش ک باز کلی بدتر از بدتر...من منفجر شدم اصلن.و طبق معمول سکوت کردم و با یه شب بخیر خشک و خالی خابید اصن امروز عجیب روزی بود! اون ازون هوس استخر رفتن سر
من که خراب این حال خرابتم...نگفتنی ترین احساستو بگو! - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:16
امسال سال عجیب غریبیه شب اول عید عروسی دعوت بودیم،عروسی زوجی که میدونستیم سالها پای هم صبر کردن و اونشب خوشحالی تو سلول سلول تنشون معلوم بود ده فروردین عقد کنون دختردایی بود،که البته با نارضایتی های فراوان بعد سالها به هم رسیدن بعد از سالها تعقیب و گریز شدن توسط مامانبزرگ خدابیامرزم برای داماد کردن
کاش برگردی،دلتنگی شوخی نیست - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:16
ساعت شده ده دقه به سه ی نصف شب من خابم نمیبره و باید اعتراف کنم که شدیدن دلتنگم پنج شیش ساعت پیش بعد از دوهفته که هموندیده بودیم،دو ساعتی رو باهم به دشت و بیابون زدیم و نیم ساعتشم صرف اغوش و بوسه شد دیشب با ایمو باهم چت تصویری میکردیمو من اصلن اینقد دلم قیلی ویلی نمیرفت،خب راستیتش دلم تنگ که میشه ا
با حرفاش،با کاراش،منو دوخته به دنیاش :) - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:16
همیشه ازون ادمایی بودم که میگفتم ادم نباید نسبت به ادما به صرف نسبتی ک با ادم دارن قضاوت کنه ینی نباد گف فلانیو دوس ندارم چون خاهرشوهره مثلن.چون واقن بعضی مادرشوهر خاهرشوهرا هستن ک خیلیم گل و بوس و ماهن. مهربان جان با خانوادش راجب من حرف زده.من یادمه اونوختا کلی ذوقی بودما.ولی الان فقط استرس دارم.هر
نوروز هزار و سیصد و نود و شش - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 10:26
طلا خریدم لباس نخریدم پریودهای شدید تجربه کردم عروسی رفتم و رقصیدم عروسی رفتم و نرقصیدم و در پایان تلاش کردم درس بخونم اما موفقیت امیز نبود
نوبهار است در آن کوش که خوشکل باشی - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 17:34
انصافا سه چار ساعت دیگه عیده یا دارین مسخره بازی درمیارین؟ چرا اینجوریه اخه؟تا این حد؟
نذاشتی جلو چشمات برم از دست...چقد چشمای تو تعیین کنندست - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 17:11
چهار سال پیش هم کبیسه بودگفتم از سال کبیسه بدم میاد؟گفتم همیشه برام سالهای نکبت باری بودن؟ آخرای نود و یک بود،سالی که من بجز دوماه اولش،بقیشو به اشک گذروندم و جون کندم رابطه ای رو ک دخترک هیفده هیجده ساله ی درونم حسابی توش فرو رفته بود رو سرپا نگهدارم،فکر میکردم دیگه هیچکس رو نتونم دوست بدارم و با ت
گل ایوون بهاره دل من - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:18
نوشت سرتو بذار رو سینم موهای خیستو نوازش کنم شعله بخاری رو بیشتر کنم سردت نشه و من این نوشته ها رو تصور کردم و فهمیدم ک اگه اینا واقعی میشد من دیگه اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم و اگه جونم درمیرفت حسرتی بر دلم نبود خدایا،بعد چهار سال که بخاطر شخصی،سمتت نیومدم الان دارم بعد چار سال میخام ک این آدم بیاد ...
اگر از حال ما جویا باشید ملالی نیست جز - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:18
سالهای جوانی را گذراندگی و هیچ چیز بدست نیاورندگی
یا رب مباد که گدا معتبر شود! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:18
همیشه فک میکردم بچها فارغ از اینکه بچه ی کی،بخاطر ذات بچگیشون تا یه چند سالی معصومن،دوس داشتنین ولی میبینم ک بچه ی دو سه ساله برمیگرده به آدم بیست و پنج ساله میگه چرا به من سلام نکردی؟ میفهمم پدر مادر از همون نطفگی بچه رو مثل خودشون بار میارن و هیچ مدتی رو نمیشه گفت ک بچه پاکه و معصومه بچه آیینه ت
هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان... - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:18
من ازون شبی که ساعتا یساعت میاد عقب،تا شبی ک دوباره برمیگرده سرجاش،کل شیش ماه رو جون میکنم تو تموم این سالا،نه عشق، نه لباس زمستونی و کفشای زمستونی خوشکل،نه برف،نه هیچ چیز دیگری نتونسته باعث بهتر شدن رابطه ی من با این شش ماهه ی دوم بشه از جزء به جزئش بدم میاد،از شب های ناتمومش،از خورشید بی جونش،از گ
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:18
وقتی بچه بودم فک میکردم بیست سالگی یعنی بزرگ شدن،یکی از معیارهای خیلی بزرگ بودن و آماده ی هرچیزی بودن برام سن بیست به بالا بود،فکر میکردم بیست ساله که شدی یعنی دیگه همه چی دست خودته،کسی بت کار نداره،اجازت دست خودته،و هرکاری دلت میخاد میتونی انجامش بدی دو سال پیش که بیست ساله شدم و هیچکدوم از اینا رو
همیشه بی اثرترین تلاش من گلایه شد! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:18
اینکه الان ساعت شیش صبح روز جمعه دارم پست میذارم،معنیش این نیست ک من ازوناشم که میرم کوه صبحای جمعه یا کلن سحرخیزم،خیر!کاملا هم ظهرخیزم اما بیداری این لحظه دلیلش خیزیدن نیست حالا چه سحرخیز چه ظهرخیز دلیلش نخسبیدنه دلیل نخسبیدنم چیه؟اونم تا این ساعت؟ اینکه چهار ساعت دیگه باهاش برای اولین بار قرار دار
ولنکوفت - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
سه نفریم تو گروه پونزده شونزده نفره،که سینگلیم از یه هفته پیش داریم اخطار میدیم درصورت بیان هرگونه کلمات و تصاویری شامل کادو،گل،خرس،ولنتاین،عشق،زید،و تمام وابستگان آن،فرد موردنظرو حذف میکنیم از گروه تو اینستا هم عکس من و کوفت و دردم یهویی ببینیم،بلاک اعصاب نداریم،میفهمی؟ندااااریم
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست! - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
گف چقد بداخلاقی گف بنظرت من چجور آدمی میام؟ چقققدم ک من ازین سوال متنفرم واقعا!یکی دو تا صفت نام بردم براش گفتم منم ک پرسیدن نداره ،بداخلاقم دیگه گف تو مغروری،خیلی خودتو میگیری! این اولین باری نیست ک اینو میشنوم،خیلی زیاد اینو از کساییکه برخوردای کمی باهم داشتیم شنیدم،حتا کساییکه الان خیلی رفاقت هم ...
اینجا که هرچی میگردم...راهی به سرپناهی نیست! - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
آزارم میده اینکه انقد حواسش جمع کاراشه آزارم میده،اینکه انقد تو مسیریه که براش برنامه داشت آزارم میده،اینکه جفتمون پارسال تو یه نقطه بودیم اما امسال من با ارفاق میشه گف تو همون نقطه ی پارسالیم اما اون پیشرفت داشته آزارم میده،اینکه اون فک میکنه من تو نقطه ای مشابه نقطه ی اونم ازارم میده،حتا اینکه دوس...
سندروم گاز گرفتن لپ! - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
۱.داشتم عکسای گالری گوشیمو بالا پایین میکردم و اضافات و چرت و پرتا و اسکرین شاتا و ... رو حذف میکردم ک هم گالریم آبرومند بشه(درصورت باز شدن در انظار عمومی) هم گوشی بیچاره یذره نفس بکشه هم یوخده جا خالی شه یه اپیزود دیگه سریال دانلود کنم،چشمم خورد به عکس کارنامه کنکور پارسالم!هی نیگا میکردم درصدامو و...
شدیم عاشق!زدیم بیرون... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
بارون میومد،صدای بارونو ضبط کرده بود،گفتم اوووم ،از صدای بارون و بوی خاک بهتر هم مگه داریم؟گف هوم،بوی کاهگل گفتم شاعر ولی میگه خوشبوترین عطری که میشناسم،بوی نم بارون رو موهاته بعد گفتم مگه بارون روی مو بویی ایجاد میکنه؟من ک موهام ببعی میشه زیر بارون! خندید،بم گف دیوونه
اینکه تو رو از دست بدم کابوس من بود... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
یجور ناجوری حالم خوب نمیشه،به هرچی که فک میکنم حالم خوب نمیشه،هیچی برام اونقدری هیجان انگیز بنظر نمیاد که بعنوان هدف انتخابش کنم و برم تو مسیرش و ذوق رسیدنش منو بکشونه به طرفش هیچیاااا،هیچی! دیشب اینو گفتم،گف حالا که نارنج هست دیگه اینقد ناامید نباش!خندیدم واقعیت اینه ک نه نارنج،نه مهندس،هیچکدومشون ...
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی ست! - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:32
من اونی بودم که از اخر بهمن در تدارک سبزه کاشتن بودم و خرید عید! امروز چهار اسفند ارزوی قلبی من اینه ک یا عید نیاد یا من به عید نرسم یجوری محو شم اون چند روز!بخار شم بعد بصورت باران برگردم به زمین!چمیدونم فقط بیاد و بره،برررررره