خرید بک لینک
داداش بزرگه ی مهربان با خانومش و فسقلیاش رفته بود شهر محل کار مهربان برای تفریح.مهربان هم یه شب ازشون پذیرایی کرده بود و فرداش ک پنشنبه باشه گفته بود من میرم پیش زن و بچم،کیلید خونمو میذارم براتون تا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 11:41

تازه الان که تلگرامو فیلتر کردن من دلم خاس که یه کانال داشته باشم واسه روزمره نویسی.وبلاگ آپ کردن حال و هوای خاصی میخاد ک گاهی به ادم دست میده و گاهی نه.گاهی اونقدر حرف برای گفتن نداری که بشه قد یه پست تو وبلاگ.ازون گذشته هم اینکه کلا تلگرام برام خیلی دم دستی تره.نظر مثبتتون راجب کانال زدن چیه؟:)

بزنیم یا کوچ کردین سروش؟

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 11:41

پاشین بیاین دورهم باشیم

لینک,

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 11:41

گم و گورم...دورم

گیجو ویجم...خسسسستم...

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 11:41

واسه کسیکه یبار با هممممه وجودش تاخته و تاخته و بعد ته یه بن بست مات و مبهوت وایساده و به دیوار روبروش خیره شده و به دردی که توپاهای خسته ش میپیچید و خس خس گلوش از دویدن های چهار نعل مسیر فک کرده،تهِ تموم اتفاقای بعد از اون یه چیزه.ترس...ترس! این واژه ی لعنتی و ملعونی که تنها یادگاری از تمام تاختن های گذشته ست... تو روزاییکه همه چی پوچ بود و پوچ...که من بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

یه روز اردیبهشتی که هوا عالی عالی بود و جون میداد واسه قدم زدن،تو بدترین شرایط ذهنیم بودم و بدترین جای ممکن از نظر ندونستن هیچی راجب اینده تو تک تک ثانیه های عمرم یه «چه غلطی بکنم» خاصی موجمیزد و از هر وری میرفتم یع دیوار جلوم سبز میشد... دوروبریامم جز استرس دادن هیچکاری واسم نمیکردن یادمه ک از سر عجز و دیوونگی،رفتم سراغ یه فالگیر رفتم که سر این کلاف سردرگمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

بش میگم برام النگوی مفتول بیار

میره با یه النگوی نازک برمیگرده ک باریکه اما مفتول محسوب نمیشه

بش میگم نه،ببین این هنوز درشته،برو مفتول بیار به معنای واقعی مفتول!!!

میگه اون اصلن قشنگ نیستاااا

میگم عب نداره برو بیار حالا ببینم

هی میگه به دستتون نمیادااا

این یکی یه چیز دیگست هااا

اخرش که میبینه کوتا نمیام،میگه باشه میرم بیارم ولی شما سعی کنین انتخابش نکنین

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

خب خبر اینکه تولدم بود نوزدهم.شمبه ینی هیژدهم هم کروز زن اونوخ مهربان میگه من شانس ندارم خب شانس ازین بالاتر ک یه زنی گرفتی ک تولدش و روز زن تلفیق میشن ویدونه کادو میدی؟؟والاع واقعیتش ازش توقع هدیه نداشتم چون جدیدن و از وختی زندگی مشترک شرو شده یه مفهومی بنام جیب مشترک برام تعریف شده با مامانم ک میریم طلا فروشی درشتاشو سوا میکنم :دی،ولی با مهربان عقیدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

از نود و شیشِ دوس داشتنیم فقط چند ساعت باقی مونده از ۹۰ به بعد هرسال از سال قبل بدتر شد،هرروز یه سرگردونی جدید اضافه شد،هربار یه گره تازه به گره های قبلی اضافه شد و کورترش کرد... یه جاهایی ترسیدم،یه جاهایی جنگیدم،یه جاهایی گریه کردم،یه جاهاییم فرار کردمو باز این زندگی بود ک دنبالم دوید و خودشو بهم رسوند... بعد پنج شیش سالِ حیرون،نود و شیش از چند صباح قبل از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

یه ارامشی هست اینروزا تو زندگی که از همیشه بیشتره انگاری مهربان تو خونوادمون کاملا پذیرفته شده و هرجایی میریم همه یواشکی منو یا مامانو گوشه کنارا گیر میارنو میگن چه پسر خوبیه،چقد خوش اخلاقه و حالا چقد این تاییدا منو بیشتر از همیشه به انتخابم دلگرم میکنه دوس داشتنیای اینروزا خیلی زیادن،اون شاخه رز آبی که مهربان آورد واسم قبل سال تحویل اون عروسکای سگ نمدی ک ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

سه روز مهمون امام رضا بودیم،سه روز مشهد که با تموم مشهدایی که تو عمرم رفته بودم فرق میکرد و عجیییب شیرین بود این سفر... بعد از اون،سه روز مهمان مهربان بودم تو شهر محل کارش و سه روز خانوم خونش بودن رو تجربه کردم. تجربه ی شیرین اولین باری که رفتم محل کارش،تجربه ی آزادی های مختص زندگی دونفره،تجربه ی خرید کردن واسه خونه...اونم واسه دونفر،نگاهای زیرچشمی فروشنده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:27

چند وختیه که ترجیح میدم زیر پتو بلرزم اما گرمای بخاری(چه خونه و چه ماشین) بهم نخوره،نمیدونم چرا گرمای بخاری خلقمو تنگ میکنه برا همین اکثر اوقات بخاری اتاقم خاموشه و زیرپتو مچاله م الان ساعت چار و نیم صبه و خابم نمیبره داشتم نت گردی میکردم که بدلیل چایی های مکرر جیشم گرف،پاشدم برم جیش،که انگار صدای باز کردن در توالت باعث شد پدرجان بیدار بشه وختی اومدم بیرون دیدم بابا تو جاش نیست و وقتی داشتم میرفتم بخابم جلو در اتاق به هم برخوردیم اومده بود بخاری اتاقمو روشن کرده بود رفته بود اصن اشک تو چشام حلقه زده،تا حالا موردی گزارش نشده بود ک باباها کولر و بخاری رو روشن کنن،همیشه خاموش میکردن،جای نگرانی نیس؟ +میگن یساله شدیم،یسااااله اینجا چرت و پرت مینویسم،واقن خجالت نمیکشین میاین یواشکی میخونین درمیرین؟از این ریش سفیدم خجالت بکشین دیگهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 7:26

تو اتاق مدیر گروه خنگولمون نشسته بودیم که تداخلایی که تو درسای ارائه داده ش بود رو درستشون کنه یه دانشجوی کارشناسی پسر ازین قرتی قلمدونا که زلفا رو تاب میدن وکالج بدون جوراب میپوشن اومد تو اتاق گف ترم آخرمه برام پیش نیاز هم نیازا رو تیک بزنید بتونم همه رو بردارم،تیک رو براش زد ولی همچنان نمیرفت ومیگف تیک تمام تداخلای کلاسی و امتحانی رو برام بزنین که دیگه سیستم ارور نده بتونم انتخاب واحد کنم که زانوهام ساب رفت انقد این پله هارو بالا پایین شدم(اتاق مدیر گروه طبقه سومه-بدون اسانسور) استاد سرشو آورد بالا یه نگاهی بهش کرد،گف چن سالته؟ پسره گف ۲۲-۲۳ اینا ازش پرسید زن داری؟ گف نه! یه نگاه دیگه ای به سرتاپاش کرد گف بت زن میدن؟ پسره هیچی نگف دوباره گف نمیدن؟؟معدلت چنده؟ پسره گف بالای ۱۷ استاد گف خب خوبه، من دخترخاله زیاد دارمااااا ما وتمام حاضران در اتاق گروه آموزشی :|||| +پسره مث اینکه با همین مدیرگروه یه درس داشته ک بش ۱۵ داده بود و داشت چونه میزد که نمره هام همشون بالاس،کم دادی نمره بهم بعد ازینکه استاد دخترخاله هاشو تارف کرد به پسره میگم وختشه اون پنج نمره رو بگیریااااا +خیر سرمون کلی پسرعمه ی استاد دانشگاه و شوهرعمه ی مدیرگروه داریماااا،به هیچ دردی نخوردن آخرشم خودمون مهربان طفلی رو تور کردیم دس تنها...هیییییی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 7:26

شوهرعمه جان که خیلی اهل سفرن،به مهربان میگن بیا و بگو ما کی بیایم شهرتون(شهر محل کارش)؟

مهربان میگه وسط هفته هرموقه دوس دارین من درخدمتم

شوهرعمه میگه نه دیگه وسط هفته که نمیشه،آخر هفته

مهربان میگه خب آخه آخر هفته که من میام

شوهرعمه میگه خب یه هفته نیا

مهربان یکم فک میکنه و میگه اگه قول میدین خانوممو هم بیارین با خودتون،اخر هفته بیاین،وگرنه که من آخر هفته باید بیام ببینمش


هشتگ ذوقمرگ

هشتگ خرکیف

هشتگ ❤



برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 18:47

زودتر از همکلاسیم رسیده بودم سر کلاس البته کلاس که نه،چون تعدادمون کمه کلاسمون تو دفتر استاد برگزار میشه استاد یه مرد جوون سی ساله س که برخلاف تعریفایی که از سخت گیریاش میکنن،آدم خوبی بنظر میاد. داره چک میکنه که این جلسه باید چی تدریس کنه،ازم میپرسه فلان مبحثو بهتون درس دادم؟من؟من هیچ!من نگاه! گفتم والا مطمئن نیستم،پاورپوینتشو باز کنین بهتون میگم. پاورپوینتشو باز کرد،گفتم اهان نه اسلاید بنفش درس ندادین تاحالا چند لحظه تو شوک به مانیتور خیره بود و بعدش ناامیدانه نگام کرد و گف بازم خداروشکر که از تدریس من،رنگ اسلایدا یادتون مونده :|ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

صفحه بندی