خرید بک لینک

داداش بزرگه ی مهربان با خانومش و فسقلیاش رفته بود شهر محل کار مهربان برای تفریح.مهربان هم یه شب ازشون پذیرایی کرده بود و فرداش ک پنشنبه باشه گفته بود من میرم پیش زن و بچم،کیلید خونمو میذارم براتون تا هروخ دوس داشتین بمونین(سر پنشنبه ها با کسی شوخی نداره،هرچی بشه میاد)

در حضور مامان مهربان نشستیم و داریم با مهربان صحبت میکنیم،مهربان غصه داره که کیلید خونش رو(خونه ی شهر محل کارش) پیش کی بذارن که اخرشب بتونه بره بگیره

میگه گفتم بذارن پیش سوپرمارکت سرکوچه،میترسم وختی برسم اون سوپر بسته باشه و پشت در بمونم...

بش میگم خب چرا نگفتی کیلیدو بذارن پیش زابلیان(فامیل صابخونه ش که طبقه ی بالا زندگی میکنه)

مامان مهربان با تعجب همینجور که پای گاز برنج ابکش میکنه میگه واااا،زابلیا اونجا چیکار میکنن مگه شهرت زابلی داره؟

ما:

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 11:41

صفحه بندی